اثر یاد خدا
در خصوص این که اگر انسان به یاد خدا باشد چه فایده و اثرى خواهد داشت و نتایج ظاهرى و باطنى آن چیست بحث فراوان است . قرآن در بسیارى از آیات در این مورد به بیان نتایج و آثار ذکر خداوندى مى پردازد، ذیلا چندین مورد از تاءثیرات ذکر خدا که مورد نظر قرآن است را بیان مى کنیم .


1 آرامش و اطمینان قلب


الذین آمنوا و تطمئن القلوبهم بذکر الله اءلا بذکر الله تطمئن القلوب
((آنان که ایمان آوردند آرام گیرد دل هایشان به یاد خدا، همانا به یاد خدا دل ها آرام مى گیرد.))
در نگاه اول به آیه ، دو نکته به نظر مى رسد یکى این که هر کس که به یاد خدا ایمان بیاورد همین ایمان به خدا و ذکر الله برایشان موجب اطمینان قلب مى شود و دیگر این که با در نظر داشتن تاءکید آیه بر روى ذکر الله این مطلب به دست مى آید تنها چیزى که موجب اطمینان واقعى قلب مى شود همین توجه به خدا و یاد اوست .
در توضیح و تشریح اطمینان قلب که در نتیجه مستقیم ذکر خداوندى است . مطالب ذیل باید مورد بررسى قرار بگیرد:
الف - اطمینان یعنى چه ؟
ب - اطمینان قلب چه مفهومى دارد؟
ج - اثر و فایده اطمینان قلب چیست ؟
د- چگونه ذکر خدا عامل اطمینان قلب مى شود؟
ه - چرا محل اطمینان را قلب معرفى مى کنند، آیا براى اطمینان جایگاهى دیگر هم وجود دارد؟
لغت نویسان در معناى اطمینان : آرامش دل ، آرام گرفتن ، دلبستگى در مقابل شوریدن و اضطراب را بیان مى کنند و به قول مرحوم علامه طباطبایى ، اطمینان به معناى سکونت و آرامش است و نیز اطمینان به سوى چیزى به این است که آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع شوداما این که اطمینان قلب چیست ؟ باید گفت که ما در قلب خود حالات و احوالات و دگرگونى هاى مختلفى مى بینیم و دو نوع از این حالات یکى اضطراب دل است و دیگرى آرامش دل ، این دو مفهوم و یا موضوع در روان شناسى و روان کاوى امروز بسیار جاى بحث و بررسى دارد مخصوصا در عصر حاضر و نیز پس از انقلاب که این دو عنوان را بارها و بارها یا در خود و یا در دیگران شاهد بوده ایم و از نزدیک با آن برخورد داشته ایم . در کتاب هاى لغت و فرهنگ نامه ها در معنا و فهوم اضطراب کلماتى چون : پریشانى ، لرزیدن ، جنبیدن ، سراسیمگى و نیز تپش دل و قلب را آورده اند
دکتر ناصرالدین صاحب زمانى در این باره مى نویسد: ((براى بررسى دقیق مسئله نگرانى و نوع سالم ، و مقدار ناسالم آن ، ناگزیر باید نخست به تعریف صحیح آن پرداخت . در روان شناسى با توجه به تنوع و چگونگى سبب و غایت و احساس نگرانى ، از آن تعریف هاى مختلف کرده اند، که مهم ترین آن ها عبارتند از:
1- احساس ناگوارى که در آن یک غریزه یا میل موجود و پى گیر به نظر مى رسد که از رسیدن به غایت و هدف خود باز خواهد ماند.
2- احساس و هیجانى انگیخته از بیم ، در برابر شر یا خطرى احتمالى ، و نزدیک .
3- بیم خفیف مزمن و مستمر.
4- احساس تهدید و تلاقى مبهم با خطر، بدون این که حتى شخص قادر باشد بگوید از چه چیز مشخص هراسان است .
5- کشش و بى قرارى و هیجان انتظار موجود میان بیم و امیدنامبرده در ادامه همین مطالب مى نویسد: نگرانى ، گاه مى تواند ((ناآگاه )) شود، یعنى با آن که موجود است از نظر شخص نگران پنهان گردد، و راه هاى انحرافى و عکس العمل هاى غیر عاقلانه در پیش ‍ گیرد، و سراسر رفتار شخص نگران را تحت الشعاع اثر زیان مند قرار دهد.)) همچنین اریک فروم (متولد به سال 1900م ) روان کاو مشهور و نامى ، براى نگرانى تقسیماتى دارد که آن تقسیمات به قرار ذیل است :
1- نگرانى وجودى یا فلسفى .
2- نگرانى اقتصادى .
3- نگرانى تکاپویى روان شناسان بزرگ با در نظر داشتن مفهوم اضطراب در جست و جوى منشاء آن برآمده اند و علل و عوامل آن را نیز تا حدودى شناخته و به جامعه معرفى نموده اند، این عوامل در طول تاریخ بشرى وجود داشته است . بعضى از این عوامل که مورد شناسایى و بررسى قرار گرفته اند عبارتند از:
الف - جهل .
ب - ترس .
ج - شک .
د- الحاد و بى خدایى (کفر).
جهل یکى از مشکلات اساسى بشر در طول تاریخ بوده است و امروز هم با این که در عصر ماشین و تکنیک و تمدن هستیم و علوم صنعتى پیشرفت سریعى داشته و تکنولوژى روز به روز بر وسعت خود مى افزاید ولى مشکل جهل هنوز دامن گیر جوامع بشرى است . قرآن نیز از جهل فراوان یاد کرده است و مطالعه در آن خالى از فایده نیست . جهل بشرى به علت نداشتن تمرکز قواى دماغى خود به خود ذهن آدمى را مشوش کرده و بى خود به پرسه زدن در وادى هاى ناشناخته که وجود خارجى ندارد مى کشاند و این کشش ذهنى به سوى تخیلات و موهومات ، انسان و درون و ماهیتش را به تشویش در مى آورد و این حالت چیزى است شبیه به حالت اضطراب و شاید هم مقدمه اى باشد براى ایجاد آن ، در این خصوص مسائل زیادى وجود دارد که حتى خود خواننده با مواردى از آن آشنایى دارد.
عامل دیگر اضطرابات بشرى ((ترس )) است و آن عبارت است از عکس العمل آدمى در مواجهه با خطرى که انسان آن را حتمى مى داند. مقوله هاى ترس بشرى قابل شماره کردن نیست چرا که به قدرى میزان این ترس ها زیاد است که اگر به شمارش یکایک آن ها مشغول شویم شاید صفحات فراوانى را به خود اختصاص بدهد، ولى قسمتى از ترس ها در عین حال ، ترس هاى عام و اساسى است که در تمام ادوار در زندگى انسان نقش به سزایى داشته است و قسمتى از این ترس ها عبارتند از:
1- ترس از قواى طبیعى در طبیعت مانند سیل و زلزله و طوفان و صاعقه و آتش فشان و...
2- ترس از قدرت هاى برتر انسانى .
3- ترس از حیوانات عظیم الجثه و درنده خو.
4- ترس از اعمال منفى و زشت و کارهاى پلید و غیرانسانى خود.
6- ترس از دست دادن امکانات مادى .
7- ترس از ضعف و سستى و پیرى .
8- و بالاخره ترس از آینده و نهایت و نامعلومى سرنوشت .
مى توان گفت قسمت زیادى از ترس انسان ها مربوط مى شود به جهل آنان ، اگر در موارد فوق ، بشر براى خود علم و دانشى فراهم بکند و بتواند نسبت به یکایک آنها خود را به سلاح آگاهى مجهز سازد و در نتیجه براى مرتفع کردن بعضى از ترس ها مى تواند در مقابل آنها بایستد و با آنها مبارزه پیروزمندانه داشته باشد و نیز در مقابل بعضى دیگر ترس ها مى تواند با علم و آگاهى خود را در مسیر مثبت و نهایى انداخته و قسمتى از آنها را از این طریق حل و فصل نماید.
موضوع دیگر ((شک و تردید)) است که از آن به دودلى نیز یاد مى کنند. این شک که آگاهى و جهل متوسط است اگر در مسیر مثبت قرار گیرد مى تواند تبدیل به علم و یقین شده و مشکلى از مشکلات انسانى را مرتفع نماید ولى اگر این شک به سمت یقین کشیده نشود، به خودى خود در دل بشر ترس ایجاد کرده ، انسان را در حالت اضطراب قرار مى دهد و هر گاه که شک بشرى از بین برود با از بین رفتن شک نوعى آرامش خاطر را در خود احساس خواهد کرد، اما شک هایى که بیش تر مطرح است و عموم انسان ها معمولا در داشتن آن اشتراک دارند عبارتند از: شک و تردید نسبت به این که آینده من چه خواهد شد؟ گذشته من و اعمال قلبى من چه مى شود؟ آیا خطاها، مفاسد و گناه هاى من ثبت و ضبط شده است ؟ آیا از آن کس که به عنوان خدا و معبود یاد مى کنند نسبت به اعمال من چگونه خواهد نگریست ؟ آیا اصولا جهان هستى هدف دار است یا بى هدف ؟ آیا زندگى من داراى مسیر معین است و من باید هدفى خاص را دنبال کنم یا نه زندگى و فلسفه خلقت یک سر پوچ در پوچ است و هیچ در هیچ ؟ و بسیارى مسائل دیگر که بشر نه آن ها را دقیقا مى داند و نه دقیقا از هویت آن ها بى اطلاع است ، لذا بر اساس شک ، بارها و بارها این پرسش ها را از خود کرده است .
دو مورد دیگر که از عوامل اضطراب به حساب مى آید یکى تفرق گرایى است یعنى اعتقاد به شرک ، چه شرک جلى و چه شرک خفى . انسان مشرک و دوگانه گرا چون مسیر واحدى ندارد و نیز به علت این که اربابان ، وى را به سویى مى خوانند و او باید به آنان پاسخ دهد و چون توان پاسخ گویى به همه آن ها را ندارند. لذا اضطراب و تشویش نه تنها قلب و دل وى را فرا مى گیرد بلکه این اضطراب بر سراسر وجود این فرد حاکم شده و هستى وى را به چنگ مى گیرد، و نیز ((الحاد و بى خدایى )) که از آن تعبیر به کفر هم مى شود، یکى دیگر از عوامل اضطراب است . در این خصوص ‍ خلاصه مى توان گفت که بى خدایى ، بى پایگاه بودن انسان است یعنى نداشتن ملجاء و پناه گاهى که بتوان با تمسک به آن خویشتن را از مرگ رهانید، پرواضح است آنان را که هیچ پناه گاهى نیست هیچ گونه احساس ‍ امنیت درونى و بیرونى برایشان متصور نیست ، و برایشان نهایتى جز تشویش و نگرانى نیز پیش بینى نمى شود، اما این ها همه از طریق مذهب صحیح و مثبت و گرایش آگاهانه به آن قابل علاج و حل است و چاره همه این اضطرابات ، ایمان محکمى است که از روى آگاهى کامل و بینش عمیق و دقیق نسبت به وجود قدرتى مطلق که هیچ حد و مرزى ندارد مى باشد، و این قدرت بى انتها و لایزال از آن خداست که خالق جهان است و آفریننده انسان ، مبداء هستى و هم معاد آن است ، و همچنین داراى علم مطلق و حیات بى آغاز است و بالاخره او ابدى و ازلى است یعنى آغازى نداشته و انجام هم نخواهد داشت ، و معلوم است آن کس که به چنین قدرتى آگاهى یابد و با وى طرح دوستى بریزد و به آن متکى باشد، دیگر دلیلى براى ترس و اضطراب وى باقى نمى ماند و همچنین این انسان آغاز و انجامش ‍ معلوم گشته و مسؤ ولیتش نیز مشخص مى گردد و نسبت به گذشته و آینده خویش هیچ گونه نگرانى و تشویش ندارد و هیچ گاه به مرگ به عنوان پایان هستى و انتهاى راه نمى نگرد و بر این اساس هرگز به سوى هلاکت و فناى مطلق نمى رود و همواره رو به سوى کمال سیر مى کند و چنین کسى دیگر نه ترسى برایش باقى مى ماند و نه تشویش و اضطرابى ، چرا که این انسان به مقام ایمان دست یافته و ایمان یعنى رسیدن به امنیتى که هیچ گونه خطرى توان تهدید آن را ندارد.
بنابراین به خوبى معلوم است که رسیدن به اطمینان ایده آل تمامى انسان هاست ، چرا که اطمینان نهایت و انتهاى جهل و ترس و اضطراب است و انسانى که به مقام اطمینان دست یافته نه جاهل است و نه ترسو و هیچ گونه تشویش خاطرى ندارد، اما باید در نظر داشت که اطمینان مراتبى دارد و آن مراتب دقیقا باز مى گردد به نوع بینش انسان نسبت به خدا. هر چه میزان این بینش و آگاهى بیش تر و دامنه دارتر باشد درجات اطمینان بالاتر خواهد بود، لذا مى بینیم که حتى پیامبران هم به دنبال اطمینانى فوق ایمان گذشته خود مى باشند. در این باره قرآن از حضرت ابراهیم یاد مى کند که وى از خداوند تقاضایى دارد که انجام آن تقاضا منجر به کسب اطمینان قلبى مى شود:
و اذ قال ابراهیم رب اءرنى کیف تحیى الموتى قال اءولم تؤ من قال بلى و لکن لیطمئن قلبى قال فخذ اءربعه من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم اءن الله عزیز حکیم
((و چون گفت ابراهیم بار پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهى کرد، خداوند فرمود آیا باور ندارى ؟ گفت : آرى باور دارم لیکن مى خواهم تا به مشاهده آن دلم آرام گیرد. خداوند فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها درآمیز نزد خود آنگاه هر قسمتى بر سر کوهى بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا سوى تو شتابان پرواز کنند و آن گاه بدان که همانا پروردگار تو بر همه چیز توانا و به حقایق امور عالم آگاه است .))
بنابراین اطمینان قلب حالتى از کمالات روحى است که همه به آن محتاجند و در سایه این آرامش خاطر مى توان به کارهاى بسیار بزرگ و ارزنده در جهت رشد و تعالى انسانى و شکوفایى درون و برون پرداخت و نیز توسط آن با در نظر داشتن امید به آینده اى مطلوب و نتیجه اى حتمى با سعى و جدیت ، انسان به آن چه که مى خواهد مى تواند برسد.
اینک به این مطلب مى رسیم که چرا و چگونه ذکر الهى موجب اطمینان و آرامش قلب مى شود؟ با در نظر داشتن فطرت انسانى که به خودى خود تمایلاتى را در پى دارد و یکى از این تمایلات میل به قدرت هاى مافوق است و ما این حالات را ((پرستش )) مى نامیم همان طور که مى دانید این حس مربوط به زمان و مکان نبوده و از مرز جنس و سن و سواد هم خارج است ، از حد متمدن بودن و غیر متمدن بودن هم بیرون است . از حیطه رنگ و نژاد و زبان و به طور کلى از احاطه جغرافیایى خارج است و این ، حس مشترک همه انسان ها است ، از این جهت است که در طول تاریخ گرایشات بشرى به قدرت هاى معلوم و مجهول ثبت و ضبط مانده است و براى همین خاطر هم هست که هیچ پیامبرى دعوت به خدا پرستى را شعار خویش قرار نداده است بلکه به جاى دعوت به خدا پرستى که در ذات و فطرت همه انسان هاست . دعوت به توحید و نفى شرک را تاءکید کرده است .
انسان همواره به دنبال کمال و سعادت خود بوده و هست و آنى از آن غافل نبوده و نیست و از آن جایى که این میل و گرایش درونى در نهاد انسان وجود دارد و همیشه او را به سمت بالا مى کشاند در جست و جوى رسیدن به نقطه اى است که دیگر سعادت خویش را تاءمین و لا یتغیر ببینند، روى همین حساب گرایش و پرستش بتها و انواع و اقسام آن در بین انسان ها در طول تاریخ مطرح بوده و هست ، این وابستگى به قدرت ها انسان را به بندگى مى کشاند، بندگى اى که نهایت آن از نظر آنان سعادت است و رستگارى ، ولى از دیدگاه وحى الهى و تعالیم انبیاى عظام این تمایل براى رسیدن به مقصد نهایى و تحصیل سعادت واقعى باید تعدیل شود و براى تعدیل شدن آن باید ذهن انسان در جهت مثبت و مطلوب خویش قرار گیرد، یعنى از آن چه که انسان و قواى وى را حبس مى کند بیرون باشد و خود را در اسارت خدایان ، قدرتمندان و بت هاى دروغین قرار ندهد، چرا که هر قدر این بت هاى ضعیف بیش تر باشد اضطراب در وجود آدمى بیش تر خواهد بود. روى همین اصل است که خدایان ذهنى و دروغى هیچ کدام نه تنها عامل آرامش درونى نگشته اند بلکه اسباب اضطراب و موجبات پریشانى خاطر انسان ها را فراهم کرده است . بنابراین بشر براى رسیدن به اطمینان باید از کفر و شرک و نفاق خود را بیرون بکشد و به خدایى واحد و قادر و حى ایمان آورد و به آن سخت متکى باشد، و گرنه گرایش به قدرت هاى آفل و میرا نه تنها نجات بخش ‍ نیست بلکه از عوامل ایجاد ترس هم مى تواند باشد. لذا مى بینیم که حضرت ابراهیم در مواجهه و محاجه با قوم مشرک به این نکته اشاره مى کند، ((قال لا احب الافلین )) ولى قرآن براى بیان و معرفى خدایى که به آن دعوت مى کند و مردم را به پرستش آن مى خواند هیچ گونه ضعف و نقصى را دارا نیست . قرآن در این باره مى فرماید:
الله لا اله الا هو الحى القیوم ، لا تاءخذه سنه و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الارض من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین اءیدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بماشاء وسع کرسیه السموات و الارض و لا یؤ ده حفظهما و هو العلى العظیم ((خدایى که نیست خدایى جز او، زنده و پاینده است ، او را نه نیم خواب (کسالت و چرت ) فرا مى گیرد و نه خواب ، هر چه در آسمان و زمین است از آن اوست ، کیست که نزد او شفاعت کند جز به اذن و اجازه او؟ داناست به آن چه بوده و خواهد بود، مردم به چیزى از دانش خدا نرسند جز آن که او بخواهد، کرسى او آسمان ها و زمین را فرا گرفته و نگاه داشت آسمان ها و زمین بر او گران نیست و او برتر و مهتر است .))
پس براى راه نجات چاره اى جز پذیرفتن قدرتى که نه تنها مافوق قدرت ها بوده بلکه قدرت آفرین هم باشد چیز دیگرى به نظر نمى رسد و از این رو خداى قرآن ، خدایى قادر، حى ، قیوم ، قدوس ، سبوح ، مالک ، ملک ، جبار، قهار، ستار، رحمن ، رحیم ، غفور، تواب و... است .
هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده هو الرحمن الرحیم . هو الله الذى لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤ من المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون . هو الله الخالق البارى ء المصور له الاسماء الحسنى یسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزیز الحکیم ((اوست خدایى یگانه ، هیچ خدایى جز او نیست . داناى نهان و آشکار و بخشاینده و مهربان است . اوست خداى یگانه که هیچ خداى دیگرى جز او نیست ، فرمانرواست ، پاک است ، عارى از هر عیب است ، ایمنى بخش ‍ است ، نگهبان است ، پیروزمند است ، با جبروت و بزرگوار است . و از هر چه براى او شریک قرار مى دهند منزه است . اوست خدایى که آفریدگار است . موجد و صورت بخش است ، نام هاى نیکو از آن اوست . هر چه در آسمان ها و زمین است تسبیح گوى او هستند و او پیروزمند و حکیم است .))
با در نظر داشتن آیات فوق به خوبى معلوم است کسانى که به چنین خدایى با این صفات متوجه باشند و اتکا و وابستگى شان به وى باشد دیگر هیچ عاملى براى اضطراب آنان باقى نمى ماند و دلیلى هم دیده نمى شود که چنین فردى داراى صلح و آرامش درونى نباشد، چرا که با داشتن چنین خدایى دیگر ترس و جهل مفهومى نخواهد داشت و شک و تردید نسبت به حیات خود و همچنین نسبت به فلسفه حیات و آینده و سرنوشت جایى نباید داشته باشد.
مطلب دیگرى که در این خصوص مورد بررسى و نظر است این که چرا اطمینان در قلب مطرح مى شود و در عقل و ذهن مطرح نمى گردد؟ معلوم است که اطمینان و یا طماءنینه یک حالت است و درک حالت و یا حالات گوناگون از وظایف قلب مى باشد و قلب را هم از آن رو قلب گفته اند که گاه به گاه متغیر مى شود و تغییر حال و حالت مى دهد، این که مى گوییم مرکز اطمینان عقل نیست از این جهت است که عقل قوه ممیزه است و کار اساسى آن تمییز دادن و تعیین جهت و مسیر براى انسان است و بدین سان عقل به هیچ گاه دچار تشویش و اضطراب نمى گردد ولى در عوض ‍ قلب که مرکز و کانون اصلى عواطف انسانى است در لحظات شادى و غم ، امنیت و ترس ، حالت اضطراب و تپش به خود مى گیرد و این تپش که از روى اضطراب است در وجود انسان علامت تشویش را به نمایش ‍ مى گذارد به واقع در قلب جاى دارد. پس با این حساب اگر اطمینانى باید باشد براى رفع این حالت است و چون این حالت فقط در قلب آدمى است بنابراین اطمینان هم باید در آن محل جاى داشته باشد.


اثر یاد خدا
در خصوص این که اگر انسان به یاد خدا باشد چه فایده و اثرى خواهد داشت و نتایج ظاهرى و باطنى آن چیست بحث فراوان است . قرآن در بسیارى از آیات در این مورد به بیان نتایج و آثار ذکر خداوندى مى پردازد، ذیلا چندین مورد از تاءثیرات ذکر خدا که مورد نظر قرآن است را بیان مى کنیم .


1 آرامش و اطمینان قلب


الذین آمنوا و تطمئن القلوبهم بذکر الله اءلا بذکر الله تطمئن القلوب
((آنان که ایمان آوردند آرام گیرد دل هایشان به یاد خدا، همانا به یاد خدا دل ها آرام مى گیرد.))
در نگاه اول به آیه ، دو نکته به نظر مى رسد یکى این که هر کس که به یاد خدا ایمان بیاورد همین ایمان به خدا و ذکر الله برایشان موجب اطمینان قلب مى شود و دیگر این که با در نظر داشتن تاءکید آیه بر روى ذکر الله این مطلب به دست مى آید تنها چیزى که موجب اطمینان واقعى قلب مى شود همین توجه به خدا و یاد اوست .
در توضیح و تشریح اطمینان قلب که در نتیجه مستقیم ذکر خداوندى است . مطالب ذیل باید مورد بررسى قرار بگیرد:
الف - اطمینان یعنى چه ؟
ب - اطمینان قلب چه مفهومى دارد؟
ج - اثر و فایده اطمینان قلب چیست ؟
د- چگونه ذکر خدا عامل اطمینان قلب مى شود؟
ه - چرا محل اطمینان را قلب معرفى مى کنند، آیا براى اطمینان جایگاهى دیگر هم وجود دارد؟
لغت نویسان در معناى اطمینان : آرامش دل ، آرام گرفتن ، دلبستگى در مقابل شوریدن و اضطراب را بیان مى کنند و به قول مرحوم علامه طباطبایى ، اطمینان به معناى سکونت و آرامش است و نیز اطمینان به سوى چیزى به این است که آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع شوداما این که اطمینان قلب چیست ؟ باید گفت که ما در قلب خود حالات و احوالات و دگرگونى هاى مختلفى مى بینیم و دو نوع از این حالات یکى اضطراب دل است و دیگرى آرامش دل ، این دو مفهوم و یا موضوع در روان شناسى و روان کاوى امروز بسیار جاى بحث و بررسى دارد مخصوصا در عصر حاضر و نیز پس از انقلاب که این دو عنوان را بارها و بارها یا در خود و یا در دیگران شاهد بوده ایم و از نزدیک با آن برخورد داشته ایم . در کتاب هاى لغت و فرهنگ نامه ها در معنا و فهوم اضطراب کلماتى چون : پریشانى ، لرزیدن ، جنبیدن ، سراسیمگى و نیز تپش دل و قلب را آورده اند
دکتر ناصرالدین صاحب زمانى در این باره مى نویسد: ((براى بررسى دقیق مسئله نگرانى و نوع سالم ، و مقدار ناسالم آن ، ناگزیر باید نخست به تعریف صحیح آن پرداخت . در روان شناسى با توجه به تنوع و چگونگى سبب و غایت و احساس نگرانى ، از آن تعریف هاى مختلف کرده اند، که مهم ترین آن ها عبارتند از:
1- احساس ناگوارى که در آن یک غریزه یا میل موجود و پى گیر به نظر مى رسد که از رسیدن به غایت و هدف خود باز خواهد ماند.
2- احساس و هیجانى انگیخته از بیم ، در برابر شر یا خطرى احتمالى ، و نزدیک .
3- بیم خفیف مزمن و مستمر.
4- احساس تهدید و تلاقى مبهم با خطر، بدون این که حتى شخص قادر باشد بگوید از چه چیز مشخص هراسان است .
5- کشش و بى قرارى و هیجان انتظار موجود میان بیم و امیدنامبرده در ادامه همین مطالب مى نویسد: نگرانى ، گاه مى تواند ((ناآگاه )) شود، یعنى با آن که موجود است از نظر شخص نگران پنهان گردد، و راه هاى انحرافى و عکس العمل هاى غیر عاقلانه در پیش ‍ گیرد، و سراسر رفتار شخص نگران را تحت الشعاع اثر زیان مند قرار دهد.)) همچنین اریک فروم (متولد به سال 1900م ) روان کاو مشهور و نامى ، براى نگرانى تقسیماتى دارد که آن تقسیمات به قرار ذیل است :
1- نگرانى وجودى یا فلسفى .
2- نگرانى اقتصادى .
3- نگرانى تکاپویى روان شناسان بزرگ با در نظر داشتن مفهوم اضطراب در جست و جوى منشاء آن برآمده اند و علل و عوامل آن را نیز تا حدودى شناخته و به جامعه معرفى نموده اند، این عوامل در طول تاریخ بشرى وجود داشته است . بعضى از این عوامل که مورد شناسایى و بررسى قرار گرفته اند عبارتند از:
الف - جهل .
ب - ترس .
ج - شک .
د- الحاد و بى خدایى (کفر).
جهل یکى از مشکلات اساسى بشر در طول تاریخ بوده است و امروز هم با این که در عصر ماشین و تکنیک و تمدن هستیم و علوم صنعتى پیشرفت سریعى داشته و تکنولوژى روز به روز بر وسعت خود مى افزاید ولى مشکل جهل هنوز دامن گیر جوامع بشرى است . قرآن نیز از جهل فراوان یاد کرده است و مطالعه در آن خالى از فایده نیست . جهل بشرى به علت نداشتن تمرکز قواى دماغى خود به خود ذهن آدمى را مشوش کرده و بى خود به پرسه زدن در وادى هاى ناشناخته که وجود خارجى ندارد مى کشاند و این کشش ذهنى به سوى تخیلات و موهومات ، انسان و درون و ماهیتش را به تشویش در مى آورد و این حالت چیزى است شبیه به حالت اضطراب و شاید هم مقدمه اى باشد براى ایجاد آن ، در این خصوص مسائل زیادى وجود دارد که حتى خود خواننده با مواردى از آن آشنایى دارد.
عامل دیگر اضطرابات بشرى ((ترس )) است و آن عبارت است از عکس العمل آدمى در مواجهه با خطرى که انسان آن را حتمى مى داند. مقوله هاى ترس بشرى قابل شماره کردن نیست چرا که به قدرى میزان این ترس ها زیاد است که اگر به شمارش یکایک آن ها مشغول شویم شاید صفحات فراوانى را به خود اختصاص بدهد، ولى قسمتى از ترس ها در عین حال ، ترس هاى عام و اساسى است که در تمام ادوار در زندگى انسان نقش به سزایى داشته است و قسمتى از این ترس ها عبارتند از:
1- ترس از قواى طبیعى در طبیعت مانند سیل و زلزله و طوفان و صاعقه و آتش فشان و...
2- ترس از قدرت هاى برتر انسانى .
3- ترس از حیوانات عظیم الجثه و درنده خو.
4- ترس از اعمال منفى و زشت و کارهاى پلید و غیرانسانى خود.
6- ترس از دست دادن امکانات مادى .
7- ترس از ضعف و سستى و پیرى .
8- و بالاخره ترس از آینده و نهایت و نامعلومى سرنوشت .
مى توان گفت قسمت زیادى از ترس انسان ها مربوط مى شود به جهل آنان ، اگر در موارد فوق ، بشر براى خود علم و دانشى فراهم بکند و بتواند نسبت به یکایک آنها خود را به سلاح آگاهى مجهز سازد و در نتیجه براى مرتفع کردن بعضى از ترس ها مى تواند در مقابل آنها بایستد و با آنها مبارزه پیروزمندانه داشته باشد و نیز در مقابل بعضى دیگر ترس ها مى تواند با علم و آگاهى خود را در مسیر مثبت و نهایى انداخته و قسمتى از آنها را از این طریق حل و فصل نماید.
موضوع دیگر ((شک و تردید)) است که از آن به دودلى نیز یاد مى کنند. این شک که آگاهى و جهل متوسط است اگر در مسیر مثبت قرار گیرد مى تواند تبدیل به علم و یقین شده و مشکلى از مشکلات انسانى را مرتفع نماید ولى اگر این شک به سمت یقین کشیده نشود، به خودى خود در دل بشر ترس ایجاد کرده ، انسان را در حالت اضطراب قرار مى دهد و هر گاه که شک بشرى از بین برود با از بین رفتن شک نوعى آرامش خاطر را در خود احساس خواهد کرد، اما شک هایى که بیش تر مطرح است و عموم انسان ها معمولا در داشتن آن اشتراک دارند عبارتند از: شک و تردید نسبت به این که آینده من چه خواهد شد؟ گذشته من و اعمال قلبى من چه مى شود؟ آیا خطاها، مفاسد و گناه هاى من ثبت و ضبط شده است ؟ آیا از آن کس که به عنوان خدا و معبود یاد مى کنند نسبت به اعمال من چگونه خواهد نگریست ؟ آیا اصولا جهان هستى هدف دار است یا بى هدف ؟ آیا زندگى من داراى مسیر معین است و من باید هدفى خاص را دنبال کنم یا نه زندگى و فلسفه خلقت یک سر پوچ در پوچ است و هیچ در هیچ ؟ و بسیارى مسائل دیگر که بشر نه آن ها را دقیقا مى داند و نه دقیقا از هویت آن ها بى اطلاع است ، لذا بر اساس شک ، بارها و بارها این پرسش ها را از خود کرده است .
دو مورد دیگر که از عوامل اضطراب به حساب مى آید یکى تفرق گرایى است یعنى اعتقاد به شرک ، چه شرک جلى و چه شرک خفى . انسان مشرک و دوگانه گرا چون مسیر واحدى ندارد و نیز به علت این که اربابان ، وى را به سویى مى خوانند و او باید به آنان پاسخ دهد و چون توان پاسخ گویى به همه آن ها را ندارند. لذا اضطراب و تشویش نه تنها قلب و دل وى را فرا مى گیرد بلکه این اضطراب بر سراسر وجود این فرد حاکم شده و هستى وى را به چنگ مى گیرد، و نیز ((الحاد و بى خدایى )) که از آن تعبیر به کفر هم مى شود، یکى دیگر از عوامل اضطراب است . در این خصوص ‍ خلاصه مى توان گفت که بى خدایى ، بى پایگاه بودن انسان است یعنى نداشتن ملجاء و پناه گاهى که بتوان با تمسک به آن خویشتن را از مرگ رهانید، پرواضح است آنان را که هیچ پناه گاهى نیست هیچ گونه احساس ‍ امنیت درونى و بیرونى برایشان متصور نیست ، و برایشان نهایتى جز تشویش و نگرانى نیز پیش بینى نمى شود، اما این ها همه از طریق مذهب صحیح و مثبت و گرایش آگاهانه به آن قابل علاج و حل است و چاره همه این اضطرابات ، ایمان محکمى است که از روى آگاهى کامل و بینش عمیق و دقیق نسبت به وجود قدرتى مطلق که هیچ حد و مرزى ندارد مى باشد، و این قدرت بى انتها و لایزال از آن خداست که خالق جهان است و آفریننده انسان ، مبداء هستى و هم معاد آن است ، و همچنین داراى علم مطلق و حیات بى آغاز است و بالاخره او ابدى و ازلى است یعنى آغازى نداشته و انجام هم نخواهد داشت ، و معلوم است آن کس که به چنین قدرتى آگاهى یابد و با وى طرح دوستى بریزد و به آن متکى باشد، دیگر دلیلى براى ترس و اضطراب وى باقى نمى ماند و همچنین این انسان آغاز و انجامش ‍ معلوم گشته و مسؤ ولیتش نیز مشخص مى گردد و نسبت به گذشته و آینده خویش هیچ گونه نگرانى و تشویش ندارد و هیچ گاه به مرگ به عنوان پایان هستى و انتهاى راه نمى نگرد و بر این اساس هرگز به سوى هلاکت و فناى مطلق نمى رود و همواره رو به سوى کمال سیر مى کند و چنین کسى دیگر نه ترسى برایش باقى مى ماند و نه تشویش و اضطرابى ، چرا که این انسان به مقام ایمان دست یافته و ایمان یعنى رسیدن به امنیتى که هیچ گونه خطرى توان تهدید آن را ندارد.
بنابراین به خوبى معلوم است که رسیدن به اطمینان ایده آل تمامى انسان هاست ، چرا که اطمینان نهایت و انتهاى جهل و ترس و اضطراب است و انسانى که به مقام اطمینان دست یافته نه جاهل است و نه ترسو و هیچ گونه تشویش خاطرى ندارد، اما باید در نظر داشت که اطمینان مراتبى دارد و آن مراتب دقیقا باز مى گردد به نوع بینش انسان نسبت به خدا. هر چه میزان این بینش و آگاهى بیش تر و دامنه دارتر باشد درجات اطمینان بالاتر خواهد بود، لذا مى بینیم که حتى پیامبران هم به دنبال اطمینانى فوق ایمان گذشته خود مى باشند. در این باره قرآن از حضرت ابراهیم یاد مى کند که وى از خداوند تقاضایى دارد که انجام آن تقاضا منجر به کسب اطمینان قلبى مى شود:
و اذ قال ابراهیم رب اءرنى کیف تحیى الموتى قال اءولم تؤ من قال بلى و لکن لیطمئن قلبى قال فخذ اءربعه من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم اءن الله عزیز حکیم
((و چون گفت ابراهیم بار پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهى کرد، خداوند فرمود آیا باور ندارى ؟ گفت : آرى باور دارم لیکن مى خواهم تا به مشاهده آن دلم آرام گیرد. خداوند فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها درآمیز نزد خود آنگاه هر قسمتى بر سر کوهى بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا سوى تو شتابان پرواز کنند و آن گاه بدان که همانا پروردگار تو بر همه چیز توانا و به حقایق امور عالم آگاه است .))
بنابراین اطمینان قلب حالتى از کمالات روحى است که همه به آن محتاجند و در سایه این آرامش خاطر مى توان به کارهاى بسیار بزرگ و ارزنده در جهت رشد و تعالى انسانى و شکوفایى درون و برون پرداخت و نیز توسط آن با در نظر داشتن امید به آینده اى مطلوب و نتیجه اى حتمى با سعى و جدیت ، انسان به آن چه که مى خواهد مى تواند برسد.
اینک به این مطلب مى رسیم که چرا و چگونه ذکر الهى موجب اطمینان و آرامش قلب مى شود؟ با در نظر داشتن فطرت انسانى که به خودى خود تمایلاتى را در پى دارد و یکى از این تمایلات میل به قدرت هاى مافوق است و ما این حالات را ((پرستش )) مى نامیم همان طور که مى دانید این حس مربوط به زمان و مکان نبوده و از مرز جنس و سن و سواد هم خارج است ، از حد متمدن بودن و غیر متمدن بودن هم بیرون است . از حیطه رنگ و نژاد و زبان و به طور کلى از احاطه جغرافیایى خارج است و این ، حس مشترک همه انسان ها است ، از این جهت است که در طول تاریخ گرایشات بشرى به قدرت هاى معلوم و مجهول ثبت و ضبط مانده است و براى همین خاطر هم هست که هیچ پیامبرى دعوت به خدا پرستى را شعار خویش قرار نداده است بلکه به جاى دعوت به خدا پرستى که در ذات و فطرت همه انسان هاست . دعوت به توحید و نفى شرک را تاءکید کرده است .
انسان همواره به دنبال کمال و سعادت خود بوده و هست و آنى از آن غافل نبوده و نیست و از آن جایى که این میل و گرایش درونى در نهاد انسان وجود دارد و همیشه او را به سمت بالا مى کشاند در جست و جوى رسیدن به نقطه اى است که دیگر سعادت خویش را تاءمین و لا یتغیر ببینند، روى همین حساب گرایش و پرستش بتها و انواع و اقسام آن در بین انسان ها در طول تاریخ مطرح بوده و هست ، این وابستگى به قدرت ها انسان را به بندگى مى کشاند، بندگى اى که نهایت آن از نظر آنان سعادت است و رستگارى ، ولى از دیدگاه وحى الهى و تعالیم انبیاى عظام این تمایل براى رسیدن به مقصد نهایى و تحصیل سعادت واقعى باید تعدیل شود و براى تعدیل شدن آن باید ذهن انسان در جهت مثبت و مطلوب خویش قرار گیرد، یعنى از آن چه که انسان و قواى وى را حبس مى کند بیرون باشد و خود را در اسارت خدایان ، قدرتمندان و بت هاى دروغین قرار ندهد، چرا که هر قدر این بت هاى ضعیف بیش تر باشد اضطراب در وجود آدمى بیش تر خواهد بود. روى همین اصل است که خدایان ذهنى و دروغى هیچ کدام نه تنها عامل آرامش درونى نگشته اند بلکه اسباب اضطراب و موجبات پریشانى خاطر انسان ها را فراهم کرده است . بنابراین بشر براى رسیدن به اطمینان باید از کفر و شرک و نفاق خود را بیرون بکشد و به خدایى واحد و قادر و حى ایمان آورد و به آن سخت متکى باشد، و گرنه گرایش به قدرت هاى آفل و میرا نه تنها نجات بخش ‍ نیست بلکه از عوامل ایجاد ترس هم مى تواند باشد. لذا مى بینیم که حضرت ابراهیم در مواجهه و محاجه با قوم مشرک به این نکته اشاره مى کند، ((قال لا احب الافلین )) ولى قرآن براى بیان و معرفى خدایى که به آن دعوت مى کند و مردم را به پرستش آن مى خواند هیچ گونه ضعف و نقصى را دارا نیست . قرآن در این باره مى فرماید:
الله لا اله الا هو الحى القیوم ، لا تاءخذه سنه و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الارض من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین اءیدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بماشاء وسع کرسیه السموات و الارض و لا یؤ ده حفظهما و هو العلى العظیم ((خدایى که نیست خدایى جز او، زنده و پاینده است ، او را نه نیم خواب (کسالت و چرت ) فرا مى گیرد و نه خواب ، هر چه در آسمان و زمین است از آن اوست ، کیست که نزد او شفاعت کند جز به اذن و اجازه او؟ داناست به آن چه بوده و خواهد بود، مردم به چیزى از دانش خدا نرسند جز آن که او بخواهد، کرسى او آسمان ها و زمین را فرا گرفته و نگاه داشت آسمان ها و زمین بر او گران نیست و او برتر و مهتر است .))
پس براى راه نجات چاره اى جز پذیرفتن قدرتى که نه تنها مافوق قدرت ها بوده بلکه قدرت آفرین هم باشد چیز دیگرى به نظر نمى رسد و از این رو خداى قرآن ، خدایى قادر، حى ، قیوم ، قدوس ، سبوح ، مالک ، ملک ، جبار، قهار، ستار، رحمن ، رحیم ، غفور، تواب و... است .
هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده هو الرحمن الرحیم . هو الله الذى لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤ من المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون . هو الله الخالق البارى ء المصور له الاسماء الحسنى یسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزیز الحکیم ((اوست خدایى یگانه ، هیچ خدایى جز او نیست . داناى نهان و آشکار و بخشاینده و مهربان است . اوست خداى یگانه که هیچ خداى دیگرى جز او نیست ، فرمانرواست ، پاک است ، عارى از هر عیب است ، ایمنى بخش ‍ است ، نگهبان است ، پیروزمند است ، با جبروت و بزرگوار است . و از هر چه براى او شریک قرار مى دهند منزه است . اوست خدایى که آفریدگار است . موجد و صورت بخش است ، نام هاى نیکو از آن اوست . هر چه در آسمان ها و زمین است تسبیح گوى او هستند و او پیروزمند و حکیم است .))
با در نظر داشتن آیات فوق به خوبى معلوم است کسانى که به چنین خدایى با این صفات متوجه باشند و اتکا و وابستگى شان به وى باشد دیگر هیچ عاملى براى اضطراب آنان باقى نمى ماند و دلیلى هم دیده نمى شود که چنین فردى داراى صلح و آرامش درونى نباشد، چرا که با داشتن چنین خدایى دیگر ترس و جهل مفهومى نخواهد داشت و شک و تردید نسبت به حیات خود و همچنین نسبت به فلسفه حیات و آینده و سرنوشت جایى نباید داشته باشد.
مطلب دیگرى که در این خصوص مورد بررسى و نظر است این که چرا اطمینان در قلب مطرح مى شود و در عقل و ذهن مطرح نمى گردد؟ معلوم است که اطمینان و یا طماءنینه یک حالت است و درک حالت و یا حالات گوناگون از وظایف قلب مى باشد و قلب را هم از آن رو قلب گفته اند که گاه به گاه متغیر مى شود و تغییر حال و حالت مى دهد، این که مى گوییم مرکز اطمینان عقل نیست از این جهت است که عقل قوه ممیزه است و کار اساسى آن تمییز دادن و تعیین جهت و مسیر براى انسان است و بدین سان عقل به هیچ گاه دچار تشویش و اضطراب نمى گردد ولى در عوض ‍ قلب که مرکز و کانون اصلى عواطف انسانى است در لحظات شادى و غم ، امنیت و ترس ، حالت اضطراب و تپش به خود مى گیرد و این تپش که از روى اضطراب است در وجود انسان علامت تشویش را به نمایش ‍ مى گذارد به واقع در قلب جاى دارد. پس با این حساب اگر اطمینانى باید باشد براى رفع این حالت است و چون این حالت فقط در قلب آدمى است بنابراین اطمینان هم باید در آن محل جاى داشته باشد.