و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلک غدا. الا ان یشاء الله و اذکر ربک اذا نسیت و قل عسى ان یهدین ربى لا قرب من هذا رشدا
((اى رسول ما تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد، مگر آن که بگویى اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه اى فراموش مکن و به خلق بگو امید است خداى من مرا به حقایقى بهتر و علومى برتر از این هدایت فرماید.))
این که خود را فاعل مختار تلقى کنیم خود نوعى نسیان الهى است ، براى اینکه از این نسیان که ناشى شده از غفلت است بیرون آییم باید به خداوند متوجه گردیم و ذکرش گوییم و همواره به یادش باشیم ، در این حال است که مى توانیم نسبت به آینده خود نظر داشته و حضور خود را به اثبات برسانیم . آن که مى گوید فردا این کار را خواهم کرد، آیا یقین دارد که بعد از امروز فردایى باشد؟ و آیا مى تواند حتم داشته باشد که فردا زنده خواهد بود؟ و آیا مى تواند توان جسمى و روحى خود را مبنى بر انجام کارى که به فردا موکول مى کند ضمانت نماید؟ مولانا جلال الدین در این خصوص ‍ حکایتى بس شیرین و شنیدنى دارد، در حکایت پادشاه و کنیزک ، آن جا که کنیزک را بیمارى سختى فرا مى گیرد، شاه را اضطرابى بس خطیر در خود فرو مى برد این حال ، وى را بر این مى دارد که به دنبال طبیبان حاذق گشته و آنان را بر سر بالین بیمار آورده و از آنان استمداد در رفع بیمارى کنیزک را نماید.

 

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست   گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست   دردمند و خسته ام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر، جان مرا   برد گنج و در و مرجان مرا

طبیبان که نسبت به علم و تخصص خویش مطمئن بودند فریفته شدند و غرور آنان را در خود گرفت و لحظه اى پیش خود احساس کردند که واقعا شفابخش اینانند، دیگر ندانستند که خداوند است که شفا مى دهد و بس ، از این رو گفتند:

 

جمله گفتندش که جان بازى کنیم   فهم گرد آریم و انبازى کنیم
هر یکى از ما مسیح عالمى است   هر الم را در کف ما مرهمى است

خداوند نیز در ازاى این غرور، هر چه کردند عکس نمود و کارشان را دگرگون ساخت تا از غرور خویش فرود آیند:

 

گر خدا خواهد نگفتند از بطر   پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتى است   نى همین گفتن که عارض حالتى است
هر چه کردند از علاج و از دوا   گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از علاج چون موى شد   چشم شه از اشک خون چون جوى شد
از قضا سر کنگبین صفرا نمود   روغن بادام خشکى مى فزود

خداوند بزرگ عجز حکیمان را که نسبت به فن خویش اعتمادى بس ‍ فزون از حد داشتند، هم به خودشان و هم به پادشاه نمایش داد، و و این را بدین جهت انجام داد که پادشاه را به سمت خویش بکشاند، چرا که خداوند ختم هر راهى است و هر کس بر اساس فطرت خداجویش چون از طبیبان و اسباب خاصیتى نبیند به دنبال صاحب اسباب که خداوند است مى گردد. از این رو پادشاه مضطرب به جانب مسجد مى دود و از خداوند مى خواهد آن چه را که مى خواهد:

 

شه چو عجز آن حکیمان را بدید   پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوى محراب شد   سجده گاه از اشک شه پر آب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا   خوش زبان بگشا در مدح و ثنا
کاى کمینه بخششت ملک جهان   من چه گویم چون تو مى دانى نهان
لیک گفتش گر چه مى دانم سرت   زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون بر آورد از میان جان خروش   اندر آمد بحر بخشایش به جوش

در اینجا به طور کلى مراد این است که انسان هیچ گاه نباید از یاد خداوند بزرگ در قلب خود غفلت نماید چرا که اگر چنین شود نتیجه اش جز معکوس بودن خواسته هاى بشرى نخواهد بود. مولوى در قسمتى دیگر از اشعار خویش با صراحت بیان مى کند که :
بندگان باید از اسباب و سبب ها بگذرند و به صاحب اسباب یعنى مسبب که خداوند است توجه داشته باشند و نهایت هر سببى را نیز رسیدن به مسبب مى داند لذا مى فرماید:

 

با سبب ها از مسبب غافلى   سوى این روپوش ها ز آن مایلى
چون سبب ها رفت بر سر مى زنى   ربنا و ربناها مى کنى

 

 



و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلک غدا. الا ان یشاء الله و اذکر ربک اذا نسیت و قل عسى ان یهدین ربى لا قرب من هذا رشدا
((اى رسول ما تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد، مگر آن که بگویى اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه اى فراموش مکن و به خلق بگو امید است خداى من مرا به حقایقى بهتر و علومى برتر از این هدایت فرماید.))
این که خود را فاعل مختار تلقى کنیم خود نوعى نسیان الهى است ، براى اینکه از این نسیان که ناشى شده از غفلت است بیرون آییم باید به خداوند متوجه گردیم و ذکرش گوییم و همواره به یادش باشیم ، در این حال است که مى توانیم نسبت به آینده خود نظر داشته و حضور خود را به اثبات برسانیم . آن که مى گوید فردا این کار را خواهم کرد، آیا یقین دارد که بعد از امروز فردایى باشد؟ و آیا مى تواند حتم داشته باشد که فردا زنده خواهد بود؟ و آیا مى تواند توان جسمى و روحى خود را مبنى بر انجام کارى که به فردا موکول مى کند ضمانت نماید؟ مولانا جلال الدین در این خصوص ‍ حکایتى بس شیرین و شنیدنى دارد، در حکایت پادشاه و کنیزک ، آن جا که کنیزک را بیمارى سختى فرا مى گیرد، شاه را اضطرابى بس خطیر در خود فرو مى برد این حال ، وى را بر این مى دارد که به دنبال طبیبان حاذق گشته و آنان را بر سر بالین بیمار آورده و از آنان استمداد در رفع بیمارى کنیزک را نماید.

 

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست   گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست   دردمند و خسته ام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر، جان مرا   برد گنج و در و مرجان مرا

طبیبان که نسبت به علم و تخصص خویش مطمئن بودند فریفته شدند و غرور آنان را در خود گرفت و لحظه اى پیش خود احساس کردند که واقعا شفابخش اینانند، دیگر ندانستند که خداوند است که شفا مى دهد و بس ، از این رو گفتند:

 

جمله گفتندش که جان بازى کنیم   فهم گرد آریم و انبازى کنیم
هر یکى از ما مسیح عالمى است   هر الم را در کف ما مرهمى است

خداوند نیز در ازاى این غرور، هر چه کردند عکس نمود و کارشان را دگرگون ساخت تا از غرور خویش فرود آیند:

 

گر خدا خواهد نگفتند از بطر   پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتى است   نى همین گفتن که عارض حالتى است
هر چه کردند از علاج و از دوا   گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از علاج چون موى شد   چشم شه از اشک خون چون جوى شد
از قضا سر کنگبین صفرا نمود   روغن بادام خشکى مى فزود

خداوند بزرگ عجز حکیمان را که نسبت به فن خویش اعتمادى بس ‍ فزون از حد داشتند، هم به خودشان و هم به پادشاه نمایش داد، و و این را بدین جهت انجام داد که پادشاه را به سمت خویش بکشاند، چرا که خداوند ختم هر راهى است و هر کس بر اساس فطرت خداجویش چون از طبیبان و اسباب خاصیتى نبیند به دنبال صاحب اسباب که خداوند است مى گردد. از این رو پادشاه مضطرب به جانب مسجد مى دود و از خداوند مى خواهد آن چه را که مى خواهد:

 

شه چو عجز آن حکیمان را بدید   پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوى محراب شد   سجده گاه از اشک شه پر آب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا   خوش زبان بگشا در مدح و ثنا
کاى کمینه بخششت ملک جهان   من چه گویم چون تو مى دانى نهان
لیک گفتش گر چه مى دانم سرت   زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون بر آورد از میان جان خروش   اندر آمد بحر بخشایش به جوش

در اینجا به طور کلى مراد این است که انسان هیچ گاه نباید از یاد خداوند بزرگ در قلب خود غفلت نماید چرا که اگر چنین شود نتیجه اش جز معکوس بودن خواسته هاى بشرى نخواهد بود. مولوى در قسمتى دیگر از اشعار خویش با صراحت بیان مى کند که :
بندگان باید از اسباب و سبب ها بگذرند و به صاحب اسباب یعنى مسبب که خداوند است توجه داشته باشند و نهایت هر سببى را نیز رسیدن به مسبب مى داند لذا مى فرماید:

 

با سبب ها از مسبب غافلى   سوى این روپوش ها ز آن مایلى
چون سبب ها رفت بر سر مى زنى   ربنا و ربناها مى کنى